تبليغاتX
پنجره

سه شنبه دوم مهر 1387

زنان مرد: آنها که تفاوت دارند

 

یونگ طی یک نظریه شخصیت هر فرد را دارای مجموعه ای از خصوصیات مردانه و زنانه  با هم میدونست، من این نظریه رو تا حدی مطابق با واقعیت میدونم و بر اساس اون افراد را در دو طیف زیر طبقه بندی میکنم:

      


خصوصیات 100%مردانه    خصوصیات 100%زنانه

  برچسب جنسیتی در جامعه: مرد
 نمودار 1




خصوصیات 100%زنانه    خصوصیات 100%مردانه

   برچسب جنسیتی در جامعه: زن
نمودار 2     

زنان مرد در نیمه چپ نمودار 2 قرار میگیرن، البته به این ترتیب طبیعیه که گروهی هم به نام مردان زن وجود داشته باشه ولی از اونجایی که عرف جامعه داشتن خصوصیات زنانه رو برای مردها خیلی زشت تر از داشتن خصوصیات مردانه برای زنها میدونه از این اسم که حتی ممکنه برای خوانندگان جنس مخالف در حد فحش به نظر برسه صرفنظر میکنم. با اینکه اطلاعات کمی در مورد دوجنسی ها و همجنس بازها دارم فرض میکنم که این گروه در انتهای سمت چپ هر دو نمودار قرار دارند. انتهای سمت راست نمودارها متعلق به الگوهای زن و مرد ایده آلی هستن که عرف جامعه اونا رو تعیین میکنه، مثلا تو جوامع سنتی تری مثل ایران زن ایده آل زنیه که جذابیت ظاهری داشته باشه و در حفظ اون تلاش کنه، رفتار و گفتارش نرم و لطیف باشه، مهربون و خوش خلق و دلسوز و فداکار باشه، به خونه و زندگی اهمیت بده، با سلیقه باشه، به بچه ها و تربیت اونا علاقه زیادی داشته باشه، اگه دستپختشم خوب باشه که دیگه محشره.. همینطور مرد ایده آل مردیه چارشونه و خوش قد وبالا که قوی و شجاعه و از هیچی نمیترسه، زیاد احساساتی نمیشه، باهوش و با معلوماته و تو هر کاری که باشه خوب پیش میبره، اعتماد به نفس در حد عالی، هر جا لازم باشه از خشونتم استفاده میکنه، خلاصه یه تکیه گاه عالی..

منظورم از زنان مرد زنانی هستن که شخصیتشون از یک زن ایده آل فاصله داره و علاوه بر اون خواسته ها و افکار تا حدی مردونه دارن، جاه طلبن، زور قوای منطقیشون به احساساتشون می چربه، از ظرافت های زنانه در رفتار و گفتار و وضعیت ظاهری به طور آگاهانه بهره کمی دارن چون اونو مترادف فریبکاری میدونن، اصرار دارن مردها عاشق شخصیتشون بشن نه جاذبه های ظاهریشون، تفکرات آرمان خواهانه و ایده آلیستی بینشون رایجه، خیلی زود به دروغ بودن قصه های شاه پریون که ازدواج رو سرآغاز خوشبختی می دونن پی میبرن، در بحثها زود قانع نمیشن و کفر آدمو بالا می آرن، به سختی می تونن لجوج و سرکش نباشن و آرام، مطیع یا قانع به نظر برسن و... (یه چیزی شبیه کاراکتر نقشی که نیکی کریمی در «دو زن» و گلشیفته فراهانی در «دیوار» داشت)

من میگم هر اندازه که فردی با برچسب جنسیتی معلوم در یک جامعه از الگوی زن و مرد ایده آل اون جامعه فاصله بگیره به همون اندازه از طرف جامعه تحت فشار قرار میگیره یا طرد میشه. زنان مرد جزو این دسته هستن(البته به همون اندازه مردها هم در این دسته قرار میگیرن) و واکنششون در برابر این فشار واکنش طبیعی هر کدوم از ماست وقتی در معرض این خطر قرار میگیریم، یعنی سازگاری با جامعه، و هر قدر این جامعه سنتی تر باشه سازگاری بیشتر جای خودشو به همرنگی کامل با جماعت میده و اینجاست که یه بخشایی از وجود فرد رسما له میشه، چه جوری؟ مثلا اینکه یه دختر در یه جامعه سنتی به مرور متوجه میشه که اگه بخواد رو دست ننه باباش نمونه و به موقع راهی خونه بخت بشه باید طوری رفتار کنه که مردا خوششون بیاد، و مردا از چی بیشتر خوششون میاد؟ از همون الگوی فرضی زن ایده آل. اگه این دختر جزو دسته زنان مرد باشه باید یه عالمه از رفتارها و خواسته هاشو کنار بذاره، چون خوب نیستن؛ ولی چرا خوب نیستن؟ چون عرف جامعه نمی پذیره که یه زن بخواد خودخواه باشه، یا زبر و خشن رفتار کنه، رک و صریح و زمخت حرف بزنه، اهل دعوا و جروبحث باشه، تو درس و کارش بلند پروازی و جاه طلبی کنه، اما همین کارا رو اگه یه مرد انجام بده کاملا پذیرفته است. تنها زنان مرد این مشکلاتو ندارن، مردهایی که زود به گریه میفتن، یا به اندازه کافی شجاع نیستن یا قوای جسمانی چندانی ندارن یا نمیتونن یا بدشون میاد که خشونت به خرج بدن و... هم درگیر این مسئله هستن و مجبورن که این خصوصیات رو پنهان کنن.     

حالا به نظریه یونگ برمیگردم که همونطور که گفتم تا حدی قبولش دارم. با قبول این نظریه بدی و خوبی  رفتارهای گفته شده زیر سوال میره؛ اگه این خصوصیات جزو خصوصیات روانی یک فرد باشه مگه میشه به این سادگی گفت خوبه یا بد؟ وقتی خصوصیات مردانه در ما زنها برامون ایجاد مشکل میکنه(و همینطور خصوصیات زنانه برای مردها) میشه اینجوری به قضیه نگاه کرد که علت این نیست که ما عیب و ایرادی داریم بلکه این جامعه است که هنوز به اون مرحله نرسیده که بتونه آدمها رو فراتر از قالب جنسیتشون بپذیره؛ و این جامعه شامل ماهایی هم میشه که مردایی با خصوصیات زنانه رو تحمل نمیکنیم و مردانی رو میخوایم که شبیه مرد ایده آل باشن، و شامل مردهایی با خصوصیات زنانه هم میشه که به دنبال زنان ایده آل میگردن... و وقتی مشکلات خودشو نشون میده هممون فکر میکنیم عیب از جامعه ایه که ما رو درک نمیکنه که البته چندان دور از حقیقت نیست اما همه حقیقتم نیست.

حقیقت اینه که ما اگه سفید پوست باشیم سیاه پوست بودنو بد میدونیم، اگه سیاه پوست باشیم سرخپوست بودنو، اگه مسلمون باشیم یهودی بودنو؛ اگه زن مرد باشیم مرد زن بودنو بد میدونیم، اگه مرد زن باشیم زن مرد بودنو، و هر کدوم از اینام که باشیم به هر حال همجنس باز بودنو از همش بدتر میدونیم..

 مدتیه وقتی تو یه عقیده یا خصوصیت یا رفتار با بقیه جمع تفاوت دارم و به خاطر این تفاوت از طرف اونا تحت فشار قرار می گیرم آدمایی رو که تا به حال به خاطر تفاوتشون با خودم سرزنش میکردم بیشتر درک میکنم. حالا که به دلیل داشتن مقدار کمی خصوصیات مردونه با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم میکنم دارم تصور میکنم دوجنسی ها و هم جنس بازها چه رنجی تو این جامعه میبرن، اونها که معنی زندگی ازشون توسط ما گرفته شده، که اگه بخوان آدمای خوبی باشن باید وجودشون رو به کل منکر بشن و اگه بخوان وجود داشته باشن و به نیازهاشون جواب بدن باید یه عمر زشت ترین القاب و رفتارها رو از طرف جامعه به جون بخرن..


پانوشت1

هر کاری کردم این نموداراش پیست نشد، منم دیگه حوصله نداشتم درستش کنم. هر کدوم از نمودارا رو یه محور افقی فرض کنید که دو سرش خصوصیات 100%ی قرار داره.

پانوشت 2
لطفا حالا که زحمت کشیدینو این پست رو خوندین هر نظر و انتقادی دارین حتما بنویسین، برام مهمه.

 


نوشته شده توسط ندا در 6:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387



«یک بار در اردوگاه کنده ای را در آتش گذاشتم و کنده پر از مورچه بود. همین که شروع به سوختن کرد انبوه مورچه ها بیرون ریختند و اول به طرف وسط رفتند که آتش می سوخت؛ بعد برگشتند و به ته کنده فرار کردند. هنگامی که به قدر کافی در ته کنده جمع می شدند توی آتش می افتادند. بعضی ها در می رفتند، تنشان سوخته بود و له شده بودند و همین طور می رفتند و نمی دانستند کجا می روند، ولی بیشترشان به طرف آتش و بعد به ته کنده می رفتند و در انتهای خنک کننده جمع می شدند. سرانجام توی آتش می افتادند. یادم هست در آن موقع فکر کردم که این آخر دنیاست و فرصت خوبی است که آدم مسیح بشود و کنده را از آتش بردارد و بیرون بیندازد تا مورچه ها بتوانند خودشان را به زمین برسانند. ولی من کاری نکردم، جز اینکه یک فنجان آب روی کنده پاشیدم تا فنجان را خالی کنم که ویسکی در آن بریزم و بعد آب به آن اضافه کنم. فکر می کنم پاشیدن فنجان آب روی کنده سوزان، مورچه ها را فقط بخار داد...»

   

                                                                                          وداع با اسلحه اثر همینگوی




 


نوشته شده توسط ندا در 0:9 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم مرداد 1387

تهوع

دوباره ویرانی... جنون ادواری هیچ میدانی؟ نمیدانی..

خواب خوشی بود، خوابهای دل خوش کنک، حیف که کوتاه ... از سرمای شبانه اگر بیدار شده بودم، پتو را تا شانه بالا می کشیدم و مست لذت گرمای یک پتو غرق خواب دوباره ... ولی تمام شد، تمام شدم، خوابهای دل خوش کنک...

پرده دیر گاهیست که افتاده.. و کسی که آنسوی پرده نیست،نبوده هرگز... میدانستم، نمیدانستم، شده هم بدانی  هم نه؟

  به دروغ پناه نمی آورم...دستاویزی نیست که چنگ بزنم و شکلک در بیاورم که یعنی زنده ام. بیخوابی تا به حال کسی را هم کشته؟

بگو با امتداد این شب چه کنم؟ ستاره ها را میشمارم ولی هی یادم می رود چند تا شدند و دوباره و دوباره و دوباره و سرم گیج می رود و توی رختخواب، هی عق می زنم و آخرش همه این زندگی لعنتی را بالا می آورم...

بیش از آنچه فکر میکنی مجبوریم، خیلی خیلی نزدیک به عروسکهای خیمه شب بازی و فقط خوبیش این است که خواب میبینیم، خوابهای دل خوش کنک... عروسکی که خواب ببیند داشته ای هرگز؟

زود بود برای دانستن، زود نبود؟ چیزی از چیزی جلو افتاده که هیچ کدام را نمیدانم، ولی هیچ خوب نیست... سعی کن جلو نیفتی هیچوقت هیچوقت، سعی کن سعی نکنی بدانی، چیزی در آن سوی پرده نیست، پرده را کنار اگر نزنی راحتتری، وقت یکجوری می گذرد به هر حال، خواب اگر که باشی زودتر، بهتر، خوش تر...

کارهای زیادی باقی مانده.. همه بماند برای فردا.. امشب فقط مست می کنم.. و تف میکنم به ذات هر چه رفتنیست و هر دروغگویی که گفت میماند... چیزهای زیادی باید ساخت، همه برای فردا، امشب فقط شراب میخورم.. و خراب میکنم..

یکی خواب ندار هست که لالایی بخواند؟... امشب نه البته.. فردا..

 

 
 
 
 
 

 

نوشته شده توسط ندا در 0:57 |  لینک ثابت  

یکشنبه دوم تیر 1387

هیسسس!

دنیا چقدر شلوغه... چقدر حرف، چقدر راه، چقدر فکر، اصلا چقدر آدم... اگه سر هر کدوم قرار باشه یه لحظه هم توقف کنی عمرت تمومه از بس که زیادن. اینترنت مثل یه غار بی سر و ته میمونه شبیه همون که تو فیلم هری پاتر و حفره اسرار بود، در هر یک قدمی که به جلو برمی داری به ده تا تونل جدید بر می خوری و اگه ندونی کجا میخوای بری که کارت تمومه ولی اگه بدونی هم چندان فرقی نمیکنه چون تو غار مقصد، مسیر رو به کسی نشون نمیده. از هر جای این غار که وارد بشی یه جور وقت و انرژی می گیره، دنیای جستجوی اطلاعاتش یه جور، دنیای گروههای مختلف دوست یابیش یه جور، دنیای ایمیل و تبادل اطلاعاتش یه جور، دنیای وبلاگش گه از همه بدتر: یه وبلاگو در نظر بگیر که نویسنده اش تو یه پست پنج خطی سه تا لینک داده باشه، به طور بالقوه می تونه حداقل دو ساعت از وقت تو رو بگیره، تازه نتیجش این میشه که اطلاعاتت چند صفحه بیشتر از قبل اضافه شده، تازه اگه موضوع، دادن اطلاعات باشه وگرنه که بعد از دو ساعت تازه می فهمی هیچی به هیچی. اگه بری دنبال وبلاگهایی که به اون وبلاگ لینک شدن اینجاست که دهن غار باز میشه و تو رو با یک عالمه از لحظات عمرت یه جا میبلعه. فقط اینترنت نیست که، تلویزیونم هم همینه، رادیو، مجله، روزنامه، صد تومن میدی یه روزنامه میخری اگه بخوای همه خبرهاشو بخونی یک هفته طول میکشه و توی این مدت شیش تا روزنامه دیگه چاپ شده با کلی خبر جدید که تو از همشون بی خبری. به همه اینا اضافه کنید آدمهایی رو که وظیفه خودشون میدونن سیلی از اطلاعاتی که رسانه ها به ذهنشون منتقل کردن بدون اینکه حتی اونا رو درک کرده باشن به بقیه برسونن.

 یه بار داشتم برنامه پرتو میدیدم(شبکه چهار) یه آقایی بود به نام پرفسور مولانا که من ازش خیلی خوشم اومد، تو آمریکا استاد روابط بین الملل یا چیزی شبیه این بود. گفت «امروزه سرعت اتفاقاتی که در دنیا میفته خیلی زیاد شده، همونطور که سرعت انتقال اخبار این اتفاقات بالا رفته (من حدس میزنم دومی دلیل اولیه) و آدما فرصت تحلیل ندارن»، دقت کنین چی گفت، آدما فرصت تحلیل ندارن، همینه، دقیقا موضوع همینه... ما فرصتی برای تحلیل اطلاعات نداریم، خبرها را نمی جویم بلکه قورت میدیم، بنابراین هضمی در کار نیست. میخونیم، می بینیم، می شنویم ولی هیچی ازش نمی فهمیم. تا حالا شده یه sms  قشنگ براتون بیاد که حاوی یه جمله پر معنی باشه؟ و شما در حالی اونو بخونین که بعد از کلی دویدن به مترو رسیدین و نفس نفس زنان در حالیکه دارین میون جمعیت له میشین اونو بخونین؟ تو این شرایط چی ازش می فهمین؟ هیچی. فقط خوشحال میشین که دوستتون به یادتون بوده. فرض کنین یه نفر داره از شگفتیهای جهان آفرینش براتون میگه، مثلا میگه کهکشان فلان که هر شب تو آسمون میبینی n بیلیون سال نوری از ما فاصله داره و جهان اینقدر بزرگه که اگر بخوای از اینورش بری اونورش هزار بیلیون بیلیون سال نوری طول میکشه و از این حرفا، خوب تو از همه اینا چی می فهمی ؟ تقریبا هیچی، فقط اینکه یه کم ژست تعجب به خودت می گیری چون طرف انتظار داره که از شنیدن حرفاش تعجب کنی، وگرنه که هم من میدونم هم تو که اگه جای میلیونو با بیلیون یا هر کوفت بزرگتری عوض کنن هیچ فرقی به حالت نمی کنه، چون اصلا دغدغه تو این موضوع نیست(توی نوعی رو میگم).

تو این دنیا یه کارایی رو اگه نکنی باختی، دو تاشو میگم: یکیش انتخاب کردنه، دومیش جهت دادن به انتخاباست، و دومی مهمتر و سخت تر از اولیه. ربطش به حرفای قبلیم چیه؟ فرصت خیلی کمه، آپشن خیلی خیلی زیاده، اصلا وقت نداری به حرف همه گوش بدی، به همه جا سر بزنی، با همه آدمای جالب آشنا بشی، همه کتابای خوب رو بخونی، همه آهنگای قشنگو گوش بدی، دو تا راه داری: یا باید قید یه چیزایی رو بزنی و سر یه چیزای خاصی وقت بگذاری یا اینکه به هر کاری یه سر پری بزنی و گذر کنی. انتخاب راه دوم اصلا جنبه منفی نداره ولی مثل هر انتخابی عواقبی داره، نتیجش این میشه که آدم میتونه موقع غذا خوردن هم روزنامه بخونه هم موسیقی گوش بده هم برنامه کاریشو تو ذهنش مرور کنه(چه خوب)، اما نه میتونه عطر پلو رو درک کنه، نه خبر مربوط به تخریب اراضی جنگلی رو، نه ترانه نامجو رو و نه مفهوم برنامه کاری و درسی و زندگی رو و ممکنه تو سی و پنج سالگی هنوز در حال چرخیدن به دور خودش باشه(البته شخصا از آدم سی و پنج ساله ای که دور خودش نچرخه هیچ خوشم نمیاد). راه اول رو هم اگه انتخاب کنی هیچ بعید نیست پشیمون بشی و حسرت راههایی رو که نرفتی بخوری و عقده ای بشی و هزار تا درد و مرض دیگه. خلاصه که هیچ پیشنهاد و ترجیح و توصیه ای در کار نیست، پس چرا نوشتمش؟ دلم خواست.

دلم سکوت میخواد، جایی رو میخوام که توش بتونم فقط هر وقت دلم خواست از چیزی خبر بگیرم، که اونجا هیچ جمله ای با «راستی می دونستی؟» شروع نشه، که آدماش خبرای صد تا یه غازو واسه هم بلغور نکنن، حرف مفت تحویل هم ندن، وقتی دو تا دوست کنار هم راه میرن از سکوت بینشون نترسن، دلم جایی رو میخواد که تا آدما یه چیزی رو عمیقا حس نکردن راجع بهش حرف که نه، زر نزنن (مصداق جمله پر معنی دوستی که میگه«وقتی نمیدونی زررررررررر نزن»)، دلم میخواد جایی باشم که آدماش واقعا به حرف هم گوش میدن و گوش کردنو به حرف زدن ترجیح میدن...

این همه نوشتم میدونی نتیجش چی بود؟ یه صدا به این همهمه بی انتها اضافه شد، یه انتخاب به انبوه راههایی که میتونستی وقتتو بگذرونی. تونستم یه اپسیلون کارتو مشکل کنم، یه چند دقیقه ای از وقتت رو بگیرم، به راحتی آب خوردن.

می بینی چقدر آسونه که لحظه های زندگی همدیگرو تلف کنیم؟

 

نوشته شده توسط ندا در 21:13 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387

دلتنگی

 

بیدار شو برادر،

آسوده نخواب

که چیزی در امن و امان نیست...

و صدای سوت پیاپی نگهبان شبگرد

تنها نوید شوم بی خبریست...

نوشته شده توسط ندا در 22:39 |  لینک ثابت  

شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387

مارکس نابغه

پس از مدتی دنبال کار گشتن بالاخره یه کار پیدا کردم که البته هنوز در مرحله آزمایشه. در گیر و دار مصاحبه و پر کردن پرسشنامه و دقت به محیط کارهای پیشنهاد شده و نحوه رفتار و طرز صحبت همکارهای احتمالی بیشتر از قبل به نابغه بودن مارکس ایمان آوردم. 
بعد از مرگ مارکس افراد زیادی بر اساس تفسیر های متعددی که از نوشته هاش کردن طرفدارش شدن یا از در مخالفت با اون در اومدن. هنوز که هنوزه اختلافات زیادی سر این قضیه وجود داره که مارکس واقعا چی میخواست بگه و چون خودشم مرحوم شده و توضیح بیشتری نمیتونه بده در مورد شرح های مختلفی که دیگران در مورد افکارش نوشتن قضیه
«هر کسی از ظن خود شد یار من» کاملا برقراره. منم موضعگیری خاص خودمو در مورد نظریاتش دارم ولی فعلا فقط با اون قسمت از افکارش که اولین بار موقع خوندنش شیفته اش شدم و این روزها درستیش بیشتر و بیشتر بهم ثابت میشه کار دارم .
در نظریه مارکس یه اصطلاحی وجود داره به نام «با خود بیگانگی» انسانها (از خود بیگانگی بهتر نیست؟). مارکس میگه از زمانی که انسان روی کره زمین وجود داشته زندگیش با کار همراه بوده، و برای مدتها دسترنج کار آدمها چیزی جدای از احتیاجاتشون نبوده. کار و زندگی اونقدر با هم عجین شده
بودن که تفکیکشون امکان نداشت، آدما کار میکردن که غذاشونو بدست بیارن و اگه بیشتر از مایحتاجشون غذا تولید میکردن در ازای بقیه نیازهاشون اونو می فروختن. به کیا میفروختن؟ به کسایی که اونا هم بیشتر از مایحتاجشون چیزای دیگه ای تولید کرده بودن. پس هرکس دو چیزو به خوبی میدونست: یکی اینکه چی تولید میکنه، چیزی که تولید کرده دقیقا به چه درد میخوره و کجا استفاده میشه، و دیگه اینکه چطور محصولشو تولید میکنه (چون کلیه مراحل فرآیند تبدیل ماده اولیه به محصول تحت کنترل فرد بود و ابزار کارم مال خودش بود). خلاصه اینکه کار بخش مهمی از زندگی بود چون آدما بخشی از شخصیت خودشونو در اون متجلی میکردن چون چیزی رو تولید میکردن که خودشونم بهش احتیاج داشتن. با وقوع انقلاب صنعتی و ورود هزاران کارگر به کارخانه ها برای تولید انبوه یک سری محصولات خاص، بین زندگی آدما و چیزی که تولید میکردن فاصله افتاد. خیلیا چیزی رو تولید میکردن که نمیدونستن چیه یا به چه درد میخوره یا حداقل اینکه به درد اونا نمی خورد. از طرفی چون ابزار کار (مثل دستگاهها) دیگه متعلق به اونا نبود و هر کارگر فقط مسئول بخش کوچکی از فرآیند تولید بود مثل سفت کردن یه پیچ (چارلی چاپلین تو فیلم عصر جدید به خاطرم میاد)، تسلط بر فرآیند تولید رو از دست دادن و اتفاق غم انگیزی در تاریخ بشری رخ داد و اون از دست رفتن انسانیت آدمها در نتیجه کار بود، چون هر کس در حین انجام چنین کاری برای بیشتر ساعات روز ارتباطش رو با شخصیت و هویتش از دست میده و اینجوریه که آدما «از خود بیگانه» میشن.البته مارکس این قضیه رو در مورد کارگرها (کلا اونایی که برای دیگران کار میکنن و ابزار تولید متعلق به خودشون نیست) صادق میدونه ولی من نه.
به نظر من نه تنها کارگر ها بلکه همه اونایی که شغلشون اون چیزی نیست که واقعا آرزوشو داشتن دچار این نوع از خود بیگانگی میشن. اگه کاری که میکنی طوری نباشه که بتونی بخشی از وجودتو توش متجلی کنی معنیش اینه که برای ساعات طولانی در طول یک روز ارتباطت با خودت از بین میره یا کمرنگ میشه و مهمتر ازون اینکه برای مدت طولانی در یک روز ذهنت  اجبارا به کاری مشغول میشه که بقیه بخش وجودت نمیتونه با اون ارتباط برقرار کنه...
بیخیال این حرفا... یه چیز دیگه می خواستم بگم. این روزا تو مسیرم تا محل کار یه آدمایی رو دقیقا سر یه ساعت خاص یه جای خاص میبینم، یکی رو همیشه تو ایستگاه اتوبوس، یه نفرو همیشه تو مترو، یکی هست که همیشه داره با چرخ دستیش سبزی میفروشه، چند نفر که هر روز صبح برای یه مغازه بار مرغ و تخم مرغ خالی میکنن، رفتگری که هر روز سر کوچه است، همسایه ای که دقیقا سر یه موقع خاص ماشینشو از پارکینگ میاره بیرون، درست همون موقع راننده سرویس مدرسه یه بچه رو سوار میکنه و یه مرد نابینا که کنار خیابون کبریت میفروشه (این آخری همیشه سر کارش نیست). تازگیا دارم آدمایی رو که قبلا برخورد کوتاه و گذرایی باهاشون داشتم یه جور دیگه میبینم، اونا فقط در اون لحظه ای که من باهاشون برخورد دارم در اون مکان و زمان خاص نیستن، اونا یه عمره که اونجا وایسادن... بر خوردی که من با یه میوه فروش یا یه بوتیک دار دارم بخش کوچیکی از یکی از روزهای متنوع زندگی منه در حالیکه همین برخورد برای طرف مقابل یکی از ده هزار برخوردیه که در 8 ساعت یه روز و 6 روز هفته و  4 هفته یه ماه و ماههای سال تکرار میشه.. و سالهای سال همینطوری زندگیش میگذره... و همین اتفاق برای اکثر ما هم میفته، اینه که میگم کار میتونه زندگی آدمو کاملا تو مشتش بگیره... استحاله...استحاله...این وضعیت مدام واژه «استحاله» رو به ذهنم میاره . خیلیا میتونستن آدم دیگه ای بشن اگه شغل دیگه ای داشتن، میتونستن افکار و آرزوهای دیگه ای داشته باشن، چیزهای دیگه ای رو ببینن  و راههای دیگه ای رو برن... البته حرف سر «اگر» و «کاشکی» نیست چون احتمالا هرکس بهترین کاری که به ذهنش میرسه رو انجام میده، ولی خوب خیلی موقعها تو لیست بهترینها جای خواسته قلبیمون خالیه...

من از این آدمایی که یه عالمه کار ریخته سرشونو نمیدونن به کدوم باید برسن میترسم، از اونایی که همیشه عجله دارن تا به یه مقصدی برسن میترسم، از آدمایی که یه روزی میشناختمشون ولی حالا که وارد بازار کار شدن برام غریبه اند میترسم، ولی بیشتر از همه از اینکه خودم یه روزی مثل اونا بشم میترسم.

دروغ گفتم زیادم نمی ترسم! چون تو دنیا از یه چیز مطمئنم: زندگیم همونی میشه که انتخاب میکنم...  

 
پا نوشت
دوباره که پست بالا رو خوندم حالم از پاراگراف آخرش به هم خورد چون شبیه این جمله های قشنگ تو کتابای روانشناسی قورباغه و پنیر شده، نسبت به این کتابا حساسیت دارم.

نوشته شده توسط ندا در 23:16 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387

بیصداقتی

  تو وبلاگ یکی از دوستان مطلب جالبی در مورد صداقت خوندم که انگیزه ای شد برای نوشتن این پست. ولی من به جای صداقت میخوام از مفهوم بیصداقتی مطلب رو شروع کنم، علتشم اینه که من واقعا نمیدونم یک زندگی کاملا صادقانه چه معنایی داره و چه طور میتونه باشه ولی خوب تا حد زیادی اینو راجع به زندگی همراه با بیصداقتی میدونم و این دونستن رو مدیون یکسالی هستم که روی این موضوع کار کردم. همینجا بگم که واژه های صداقت و بیصداقتی در این پست بار ارزشی ندارن و فقط برای توصیف حالاتی از رفتار انسانها به کار میرن.

برای شروع بیصداقتی رو به دو نوع تقسیم میکنم:
بیصداقتی آشکار: در نوع اول مردم برای نفع(بیشتر مادی) خودشون به دیگری خیانت میکنن(پس ارادیه)، از دروغی که نفع مالی در پی داشته باشه، کلاهبرداری و خیانت در امانت گرفته تا دروغهای کمی کوچکتر مثل نگفتن کل حقیقت راجع به شخص وقتی در صورت گفتن ممکنه موقعیت شغلی خوبی رو از دست بده یا گفتن مطالبی فاقد حقیقت در مورد کیفیت یه محصول برای اینکه به فروش برسه . تاریخ پیدایش این رفتار همزمان با تاریخ پیدایش مدنیت و مالکیت خصوصی بر روی کره زمینه،  ویژگیشم اینه که احتمال کمی وجود داره که قضیه هرگز رو نشه و در صورت تابلو شدن بسته به مقدار ضرری که به طرف مقابل وارد کرده مجازات در پی داره. حالا مجازات رو قوانین جامعه اعمال کنه یا خود شخص متضرر، به هر حال قسر در رفتن چندان ساده نیست. با این نوع بیصداقتی فعلا کاری ندارم.
بیصداقتی پنهان: این نوع بیصداقتی به کسی(غیر از خود فرد) ضرر مستقیم نمیرسونه، مجازات عمومی در پی نداره، نسبت به نوع اول خیلی رایجتره و اراده توش نقش کمرنگتری داره و در بیشتر موارد کشف نمیشه؛ حتی خود فرد هم ممکنه تا آخر عمر متوجه این خصوصیتش نشه، البته تبعات ناراحت کننده ای براش در پی داره ولی خوب این نتایج معمولا جزو اون ضربه هاییه که آدم نمیفهمه از کجا خورده. حالا نشونه هاش چیه؟ از اینجا به بعد دیدگاه شخصیمو مطرح میکنم چون مسئله ای که به قول خودم اینقدر ظریفه که حتی خود آدم بیصداقتم متوجهش نمیشه چطور میشه در مورد نشونه هاش حکم صادر کرد. دیدین آدمایی رو که تو مهمونیا مدام لبخند میزنن؟ به نظر من اینا بیصداقتی پنهان دارن. من اگه با آدمایی روبرو بشم که احساس واقعیشونو نشون نمیدن، یا غیر اون چیزی که هست نشون میدن(حالا به هر دلیلی)، آدمایی که زیادی تعارف میکنن، یا زیادی خوش صحبتن اونقدر که آدم احساس می کنه یه چیزی این وسط مصنوعیه، کسایی که وقتی یه چیزی رو نمیدونن نمیگن نمیدونیم، آدمایی که مرتب کارایی میکنن که به چشم بیان و شما مجبور شین ازشون تعریف کنین، آدمایی که دوستای زیادی اطرافشونو گرفتن ولی با هیچکدوم صمیمی نیستن، آدمایی که موضع خودشونو تقریبا هیچ کجا مشخص نمیکنن، آدمایی که دائم نگران اینن که با حرفا و کاراشون بقیه رو ناراحت کنن یا اینکه سعی میکنن در مورد رفتاراشون برای بقیه توضیح بدن، آدمایی که با هر تیپ آدمی و با هر نوع رفتاری به نحوی کنار میان و فکر میکنن علتش اینه که قدرت انعطاف بالایی دارن، آدمایی که زیادی مهربونن و فکر میکنن همه رو دوست دارن، اگه با این تیپ آدما مواجه بشم احتمال اینو میدم که بیصداقتی پنهان داشته باشن. تازه اینا جزو نشونه ها هستن، یعنی اینکه به هر حال خودشونو نشون میدن، انواعی از این بیصداقتی پنهان هست که لامصب نشونه هم نداره و فقط به حکم تجربه میشه تشخیصشون داد.

تا اینجا سعی کردم که این نوع بیصداقتی رو هر چند ناقص توصیف کنم، حالا نوبت میرسه به اینکه تعریفش کنم:
وقتی به هر دلیلی بین خود واقعی فرد، یعنی اون چیزی که واقعا فکر می کنه و از جهان اطرافش ادراک و احساس میکنه و خودی که به بقیه نشون میده فاصله ای وجود داشته باشه، به عبارت دیگه یعنی وقتی کاری که فرد میکنه یا حرفی که میزنه چیزی غیر از احساسی که داره یا فکری که میکنه رو نشون بده فرد به بیصداقتی پنهان دچاره.  

چند تا نکته:
-مسلما این تنها تعریفی نیست که از صداقت میشه چون به تعداد آدما تعریف داره ولی چیزیه که من قبولش دارم. ( خودمم اختراعش نکردم، از کسی شنیدم.)

-این تعریف تا حدی نشون میده که چقدر تشخیص این نوع بیصداقتی پیچیده ست چون خیلی از مواقع آدما اینقدر به واکنش های نرمال و هنجار شده عادت کردن که نمی فهمن با نظری که خودشون داره متفاوته.

- با اینکه موضع شخصیم راجع به این نوع بیصداقتی کاملا انتقادیه و سعی میکنم تو زندگیم تا حد امکان ازش دور باشم ولی این گفته در حد یک آرمان شخصیه و ارزش دیگه ای نداره، چون من و همه کسانی که میشناسم با درجات متفاوت بهش دچاریم و ارزشگزاری رو هم در اینجا کاملا بیمعنی میدونم، اینو اول مطلب هم گفتم ولی چون مهم بود تکرارش کردم.
- کسایی که بیصداقتی آشکار دارن حتما از بیصداقتی پنهان(منم شاهکار زدم با این اسم انتخاب کردنم!) هم رنج میبرن، به نظر من همه بدبختیها از همین بیصداقتی پنهان شروع میشه.
برای تحلیل شاید قبل از هر چیز باید پرسید علت چیه؟ چرا بین شخصیت واقعی آدما و چیزی که بقیه از اونا به عنوان هویتشون میشناسن تفاوت هست؟ دلایل زیادی وجود داره که اتفاقا خیلیهاشونم منطقیه...(ادامه مطلب رو بخونید.)

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ندا در 11:0 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387

تحلیل من از «تلویزیون»

سه ماه پیش ما تو خونمون تصمیم گرفتیم یه کاری انجام بدیم که تا قبل از اون تصورشو هم نمیکردیم شدنی باشه، حدس بزنین اون کار چی بود؟ خواهرم کیف قرمزشو(که از وقتی خریدش چشم من دنبالشه) به من ببخشه؟نه؛ بابا و داداش تو کارای خونه شرکت کنن؟ نه؛ خونشون؟!! نه. پس چی؟ تلویزیون رو جمع کردیم گذاشتیم تو کارتون، به همین سادگی. و بگم نتیجه شبیه چی بود؟ شبیه این بود که یه نفر که با پررویی خودشو وارد جمع خونواده کرده و کاری غیر ور زدن بلد نیست و در عین حال همیشه همه جا عین سریش بهمون چسبیده رو بندازیم بیرون. البته این تصمیم فقط تا عید دوام آورد چون داداش عزیز به بهانه دیدن کار جدید مهران مدیری اجماع رو شکست. البته اثرات این تصمیم کبری هنوز سر جاشه، مهمتر از همه این که من ترک عادت کردم.

وای از دست این تلویزیون، بدجوری رو اعصاب منه! این رسانه که بیشتر مخاطباش طبقه متوسط جامعه و بچه ها (حالا از هر طبقه ای) هستن و کمترین طرفدار و بیشترین منتقد رو بین افراد طبقه فرهیخته دانشگاهی داره بین همه رسانه ها قدرت بی بدیلی در عرصه مخ زنی داره، و از اونجایی که حضورش بین دست و پای ملت اونقدر بدیهی و همیشگیه که دیگه کسی از نسل ما یادش نمیاد اولین باری که یه برنامه تلویزیونی دیده کی بوده (همونطوری که مثلا یادش نمیاد اولین باری که مادرشو دیده کی بوده) بنابراین خیلی بیشتر از اونچه که در حالت عادی میشه تصور کرد روی ذهن و روان و روش زندگی ما تاثیر گذاشته و اگه بری تو بحرش میبینی اثر خودشو جاهایی گذاشته که حتی فکرشم نمیکنی. البته این قضیه جزء انگشت شمار پدیده هاییه که منحصر به ایران و کشورای جهان سوم نیست و به نوعی تو همه کشورایی که مردمشون تلویزیون میبینن وجود داره.خوب حالا میرسیم به قسمت جالب قضیه که اون تاثیرایی که تو نگاه اول فکرشم نمیکنیم رو کجای زندگی ما گذاشته.

ز همون وقتی که این وسیله اختراع شد بهش گفتن جعبه جادو و الحق که لقب برازنده ای داره، مگه جادو کردن چیه، کسی کارای عجیب و خفنی انجام میده که بقیه نمیفهمن چطور اینکارا رو کرده. تلویزیون میتونه نحوه زندگی کردن آدما رو تعیین کنه، بدون اینکه کسی متوجه بشه؛ دیگه کار خفن تر از این؟ میتونه تعیین کنه آدما به چی فکر کنن، به چی فکر نکنن، به چیا چه جوری فکر کنن، کی فکر کنن، اصلا فکر بکنن یا نه، میتونه کاری کنه که یه خانوم خونه دار که فردا میره خرید زحمت انتخاب نوع پودر لباسشویی که لازم داره رو به خودش نده، میتونه نوع لباس پوشیدن آدما، نوع حرف زدنشون، حتی نحوه ابراز محبت، بوسیدن و عشق بازیشونو تعیین کنه (البته اشتباه نشه اینکارا رو فقط و فقط تو بلاد کفر میکنه ها!!) میتونه ذائقه آدما رو تغییر بده، انتخاب کنه چی درسته، چی غلطه، آدما چیو دوست داشته باشن، از چی بدشون بیاد، چه جوری مهمونی بدن، چه جوری مهمونی برن، تو جمع چه طور خودشونو معرفی کنن، چه طور حرف بزنن و الی آخر.
خلاصه اینکه تلویزیون (البته به همراه رسانه های دیگه با اثراتی کمی خفیفتر) در کنار خانواده، مدرسه و مذهب جزو نهادهایی محسوب میشه که ارزشها و هنجارها رو مطرح میکنه، جا میندازه، منتقل میکنه و البته تا اینجای کار هیچ ایراد خاصی بهش وارد نیست؛ چرا؟ چون آدما برا اینکه بتونن به زندگی عادیشون ادامه بدن نیاز جدی به یه سری الگوهای از پیش تعیین شده دارن و هیچ جامعه ای نمیتونه بدون این الگوها ادامه وجود بده؛ باز چرا؟ چون خود تو فکر کن اگه از صبح که از در خونتون میای بیرون مجبور باشی به نحوه انجام هر کدوم از کارای عادیت فکر کنی چی میشه، مثلا فکر کن هیشکی بهت نگفته تو خیابون لازم نیست به همه آدمایی که میبینی سلام کنی! یا اینکه نمیدونی برای تاکسی گرفتن راه دیگه ای هم جز وسط خیابون وایسادن و همه ماشینا رو نگهداشتن هست ، یا اینکه نباید وسط چهارراه وایسی و با مامور راهنمایی و رانندگی که اتفاقا شبیه برادرته باب صحبتو باز کنی و از این شباهت کار خدایی حرف بزنی، یا اگه یه غریبه با سر و وضع آشفته تو خیابون بهت گفت:« داداش، مادرم مریژه، میخوام ببرمش بیمارشتان، پول ندارم. یه پولی بده شواب داره» نباید هر چی پول تو جیبته بهش بدی،اگه اینارو نمیدونستی شب که میرسیدی خونه چه حال و روزی پیدا میکردی؟ سر دو روز بالا خونه رو میدادی اجاره و میرفتی تعطیلات! پس یکی از نعمتهایی که تو زندگی وجود داره اینه که اجداد ما قبلا به این چیزا و خیلی چیزای مهمتر دیگه فکر کردن و لازم نیست ما برای حل هر مسئله ساده ای زندگی رو تعطیل کنیم.
خوب پس ایراد کار این تلویزیون نانجیب (همینطور بقیه رسانه ها) کجاست؟ شاید با خودتون فکر کنین که وقتی هنجارهایی که خونواده، مدرسه، مذهب و در ادامه اونا رسانه، گسترش میده چیزی جدای از تفکرات اجداد ما راجع به همون مسائلی که ما خودمون هم راجع بهشون فکر می کنیم نیست و از اونجایی که هنوز هیچ مدرکی ثابت نکرده که IQ اجداد ما پایینتر از ما بوده پس اینکه خودمونو (حالا نه کاملا ولی تا حدی) به دست این عرف از پیش تعیین شده بدیم چندان دور از عقل نیست. خوب این حرف کاملا منطقیه، ولی توجه شما رو به نکته ظریفی جلب میکنم که احتمالا بهش فکر کردین:« رسانه در هر جامعه ای انحصارا در دست طبقه حاکم اون جامعه است.» در حالیکه در مورد خونواده و مذهب لزوما اینطور نیست (البته میدونیم که خانواده در شوروی سابق میرفت که جایگاه عقاید و هنجارهای طبقه حاکم بشه و مذهب در ایران حال حاضر هم که واضحه تا چه حد ابزاری در دست دولتمردانه)؛ راجع به مدرسه هم باید بگم با اینکه در اختیار طبقه حاکم هست ولی هرگز به اندازه رسانه ها (مخصوصا تلویزیون) تاثیرگذار و دارای نفوذ نیست. نکته اینجاست که رسانه بیطرفانه عمل نمیکنه و همیشه و همیشه به نفع عده ای که زورشون به بقیه می چربه در حال فعالیته، اگر دقت کنین این قضیه رو زمانی که انقلاب، رفورم یا کودتایی در مملکتی صورت میگیره به راحتی میبینین؛ اولین نهادی که جهت عوض میکنه و از این رو به اون رو میشه رسانه (مخصوصا رادیو و تلویزیون) است، نه خانواده و مدرسه و مذهب.
از وقتی که حکومتها در تاریخ بشری پیدا شدند زیاد طول نکشید تا حاکما بفهمن برای نگه داشتن یک حکومت استفاده از مغز  مردم برای اعمال زور راحتتر از استفاده از زور برای حکومت بر مغز مردمه، یعنی اگه بشه کاری کرد که کسی خودش به اختیار کاری رو انجام بده خیلی راحتتر از اینه که مجبورش کنی اون کارو انجام بده؛ فقط باید کاری کنی که طرف فکر کنه خودش چیزی رو انتخاب کرده در حالیکه اینکارو نکرده.
حکومتهای اولیه برای حفظ حیاتشون به خانواده و مدرسه و مذهب متوسل شدن و هنوزم میشن و اینطوری خودشون رو از وجود یک عالمه سرباز و پاسبون بی نیاز میکنن چون ارزشهاشون اینطوری در جایی نفوذ میکنه که دیگه عوض کردنش کار حضرت فیله و اون جای امن، ذهن آدماست. ولی اجداد پادشاه ما حتی خوابشم ندیده بودن که روزی برسه که حکومت بر ذهن ها اینقدر ساده بشه و با فشار یه دکمه هر چی که اونا می خوان وارد مغز دیگران بشه و این همون نیروی جادوییه که تلویزیون داره...
حالا من جونم در اومد و از صبح تا حالا دارم اینا رو می نویسم، تو هم وقتی خوندیشون پاشو برو دوباره دکمه اون بلانسبت صاحبمرده رو بزن و بشین پاش...
نوشته شده توسط ندا در 14:23 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم فروردین 1387

همینجوری

تو زندگی به چند تا از وسایلم دلبستگی عاطفی دارم! یکی از اونا دوربین عکاسیمه که تازه با هم رفیق شدیم.
عکس پایینی رو عید از کویر مرنجاب گرفتم.



 

نوشته شده توسط ندا در 10:43 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387

وبلاگ نویسی

 
 
 
 
 

کلا به تحلیل انواع پدیده های عادی و روزمره علاقه دارم، اینکه همه چیزهای پیش افتاده رو از یه دید دیگه ببینم، یعنی از جایی که انگار خودم در متن اون جریان نیستم در حالی که عموما هستم. یکی از این پدیده ها وبلاگ نویسیه.
وبلاگ هم شباهت به دفترچه یادداشت شخصی داره و هم یه رسانه ست، حالا اینکه این رسانه سرده یا گرم
شاید اینو بعدا سرش بحث کنم. قبل از اینکه وبلاگ خودمو شروع کنم یه سوال برام پیش اومد :
چر آدما وبلاگ می نویسن؟
به نظر من اکثرا کسایی وبلاگ می نویسن که می خوان تنها نباشن و به شکلی با بقیه در ارتباط باشن، البته راههای ارتباط با دیگران متنوعه ولی وبلاگ یه مزیتی نسبت به همه اونا داره. آدما از صبح تا شب باهم در ارتباطند، تو خونه، تو محیط کار، تو دانشگاه، حتی تو مترو، اتوبوس، صف نانوایی، و اکثرا هم ارتباطشون از نوع کلامیه. اما در اکثر این موارد آدمها حرفی رو میزنن که انتظار میره بزنن، طوری رفتار میکنن که باید رفتار کنن، وقتی خواهرت واسه بار
nام ازت میخواد دیگه دست به وسایلش نزنی یا دوستت تو دانشگاه داره یه جوک بیمزه واست تعریف میکنه یا استادت سر کلاس داره بهت چپ چپ نگاه میکنه که شاید چرتت بپره یا یه بچه سمج تو مترو بهت گیر میده که ازش فال بخری هیچ کس انتظار نداره که شما دهان مبارکو باز کرده و از نگرانیتون راجع به  سوراخ شدن لایه اوزون و گرم شدن زمین و گرسنگی آفریقایی ها حرف بزنین، یا راجع به نسل کشی رواندا و قیمت بنزین و دروغگو بودن مردم نظر بدین (نمیدونم با اینکه کسی انتظار نداره آدم این حرفا رو بزنه چرا من از صبح تا شب اینهمه حرف این مدلی میشنوم) یا مثلا کسی نمی پرسه روز آفتابیو بیشتر دوست داری یا ابری یا بارونی یا چرا امروز بیخودی پاچه می گیری  یا الان دلت هوای چی رو کرده یا ... البته مردم حق دارن، خوب بیکار که نیستن، به هر حال اینکه آدم روزش که تموم میشه میبینه کلی حرف داره که کسی حوصله نداشته بشنوه، کلی فکر تو مغزشه که هیچکس ازش خبر نداره، اصلا انگار اونی که بقیه می شناسن نیست بلکه کسیه که ناشناخته مونده، کسی که بقیه تو این زندگی پرشتاب حوصله یا وقت نداشتن که به اندازه کافی بشناسنش، کسی که تنها ست در عین اینکه با جمع زندگی می کنه... 
برای نقب زدن به این نوع تنهایی وبلاگ وسیله خوبیه چون نویسنده کسی رو مجبور نمی کنه نوشته هاشو (که خیلیهاش ممکنه شخصی هم باشه) بخونه و افراد هر چند با انگیزه های متفاوت ولی به هر حال داوطلبانه وارد دنیای همدیگه میشن، دنیایی که هر چند با دنیای درونی که نویسنده واقعا اونو تجربه میکنه فرق داره ولی حداقل این مزیت رو داره که هر کس آزاده اونو اونطور که دلش میخواد به بقیه نشون بده، میتونه یه تصویر جدید از خودش بسازه، شاید تصویری که همیشه آرزو داشته بقیه از اون تو ذهنشون داشته باشن، میتونه خیلی معایب رو بپوشونه و خیلی مزایا رو به خودش اضافه کنه، یا برعکس، میتونه خود واقعیشو نشون بده، به هر حال وبلاگ فضایی رو در اختیار آدمها قرار میده که هر چند مجازیه ولی در دنیایی که افراد چیز زیادی ندارن که واقعا به اونا متعلق و وابسته باشه با استقبال مواجه میشه.

نوشته شده توسط ندا در 23:19 |  لینک ثابت   •