دوشنبه دوازدهم مرداد 1388
توبه
براي تو مي نويسم.. وقتي كه درد كشيدي.. گريه كردي.. آرام گرفتي.. آرام گرفتي؟
گم شده اي.. پيدا نمي شوي.. اسمت چه بود؟.. واژه كو كه صورتت را نقاشي كنم؟ پيشترها چه شكلي بودي؟.. كسي خاطرش هست؟.. كجايند اين واژه هاي بي همه چيز كه هر چه مي گردم پيداشان نمي كنم؟ مثل من بي همه چيز كه هر چه صدايم كردي نبودم.. راستي كجا بودم؟.. كجا بودم كه صدايت را نشنيدم؟.. يادم نيست.. يادت هست؟.. توي باغ آرزوهاي چروكيده.. در بهت باراني كه هيچ وقت نباريد.. باد داغي كه فقط خاك مي پاشيد..
نه.. سرم گرم چيز ديگري نبود.. راستش را فقط براي تو مي گويم.. ترسيده بودم.. مثل خود خود سگ.. من و واژه هايم خزيده بوديم توي يك گوري كه نمي دانم كجاست.. كه دست هيچ كس بهمان نرسد.. كه آرام بگيريم شايد.. آدم مگر چقدر توان دارد؟.. تو مگر چقدر توان داشتي؟.. تو.. مگر.. چقدر توان داشتي؟
تو.. تو .. تو..
خوب مي شوي.. تو خوب مي شوي.. منم كه ديگر خوب نمي شوم.. كه هيچ وقت خوب نمي شوم.. كه وقتي بميرم هم.. كه هميشه زخمي..
.
.
بگذار چيزي از من باقي بماند..
پانوشت۱: تاريخ چقدر سخت ساخته مي شود. چقدر درد دارد. اينها را نمي دانستم.
پانوشت۲: حالا هنوز خیلی مانده به وقت خندیدن ما.. خیلی زیاد مانده.. صبور باش رفیق..
پانوشت۳: من خوبم.
شنبه سی ام خرداد 1388
مرثیه ای برای شهر..
امشب.. فقط امشب را گریه نمی کنم..
امشب.. فقط امشب را نفس بکش.. نفس بکش شهر من..
مردها که از شهر بروند سگهای هار مردم را می درند..
شهرم از مردها خالی نشده.. نامردها پس چرا عربده کشیدند؟..
ترسیدم برادر.. از همه شان ترسیدم.. ترس را توی چشم همه هم دیدم..
خیابان خونی شده.. راه دیگری باز خواهم کرد..
شنبه بیست و سوم خرداد 1388
پرواز را به خاطر بسپار..
اژدها داشته ای توی قلبت؟ که از درون بخراشدت؟..
برادر.. دلم درد می کند بدجور.. درد می کند بدجور..
عجله کردیم شاید.. می شود یک عمر خرابی را یک شبه ساخت؟.. نمی شود..
مهارش می کنم هم خشم را هم نفرت را.. توی دنیا به اندازه کافی از هر دوی اینها هست..
.
.
.
مرد مهربان
خاطرت سبز
خاطره ات سبز
ممنون ازین اندک روزهای پر امیدی که به من بخشیدی..
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388
یک روز ابری گرفته، بدون قطره ای باران، مثل ذهن من.. ازین روزها که آدم هیچ وقت نمی فهمد برای چه می آیند..
می دانی؟ یک روز حکایت ما را یکجایی می نویسند.. شاید یک فصل از یک کتاب، هزار سال دیگر، مثلا فصلی کنار فصل انسان ناندرتال، اسم ما را هم می گذارند مثلا انسان بی کس و کار، انسان بی صاحب، دربدر، چه میدانم.. اسم زیاد داریم آخر ..
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388
کجاست خانه باد؟
به یک نقطه فکر می کنم، یک نقطه که در انتهای چیزی می آید و تمام... برگه ها بالا.. در باد رقصیده ای هیچ؟ زیر نور ماه خوانده ای که دیوانه ام دیوانه ام؟.. امان بده.. نقطه ای هست که چیزی از پسش پیدا نیست..
ای روز.. به کجا؟..بر باد؟.. باد منم، نمی دانی؟.. منم که می رقصم میان همهمه برگ ها.. تن می کشم به روی ریگ لخت بیابان.. چادر سیاه مادر را تاب می دهم روی بند سست رخت.. با حسرت پاره می کنم نخ بادبادک های رنگی را.. هو هو صدا می کنم میان خلوت کوه های دور دست.. شب پیله می کنم به آواز چوپان گله های دور.. می وزم لای موهات که لبهات با لبخندی از لذت بچسبد به هم.. منم که می دانم و نمی گویم.. می مانم و می میرم.. نمی مانم و آواره می شوم.. می روم و نمی رسم...
این نوشته ناتمام ماند.. چون سیل کارهای دیگری که تمامشان نکردم.. هیچ گاه..
این راه را که برود تا انتها؟.. نفس های مانده را که بکشد؟..
رد واژه ها گم شد.. سخت نگیر، من خوابم.. پایان خوش بماند برای قصه ها..
شنبه هشتم فروردین 1388
بد می شویم
اولین تصمیم کبری خانم در سال جدید:
می خواهم یک آدم بد بدرد بخور باشم تا یک آدم خوب بدرد نخور.
شنبه هفدهم اسفند 1387
هزار سال تنهایی
امسال اگر بگذرد هزار سال زندگی خواهم کرد..
امسال اگر بگذرد..
جمعه دوم اسفند 1387
1)این روزها روی دور تند، زندگی می کنم.. فواید عجیبی دارد، از جمله شان این که نمی فهمی چه دارد بر سرت می رود.
2)حالم شبیه «سقوط آزاد» است، سقوط بهای آزادی.. منصفانه است.. منصفانه است؟
3)مرده شور تمام واژه هایی که وقت لزوم به خاطر نمی رسند را ببرد.
کلمات مرتبط: سرگیجه، اخلاق، شصت عدد تمرین حل نشده
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
بیست و پنج سالگی.. سال گردنه
بگذار باران ببارد، بگذار فکر کنم برای من است که می بارد، بگذار در شب تولدم فکر کنم چیزی بیش از یک نقطه کوچک بی بعد روی زمین به این بزرگی بودم..
شما بروید.. من اینجا می مانم.. مینشینم اصلا.. درست همینجا، روی گردنه زندگیم.. که صاف و بی عبور است.. و فقط به اندازه درنگ من جا دارد..
می بینی؟ هیچ مثل قصه ها نیست.. بیست و پنج سال باید طول می کشید تا برسم به اینجا.. تا بفهمم از کدام شیب دارم بالا می روم..
آدم خر است، نمی فهمد. توی شیب زیر گردنه که جان میکند، مسیر بالای سر را که نگاه می کند و یک خط ممتد از زمین می بیند و بقیه اش آسمان، پشت گردنه را که ندیده هنوز، به خیالش همه دنیا جمع شده آن پشت، به خیالش خیلی خبر است آنجا..
باید برسی.. باید خودت برسی.. باید در آن یک صدم ثانیه پشت گردنه را ببینی.. که بفهمی این همه سال داشتی از کجا بالا می رفتی.. که بفهمی تا قبل از تاریکی خودت را هم اگر بکشی نهایت به کجا می توانی برسی.. که بدانی هیچ کجای دنیا هیچ وقت هیچ خبری نبوده.. که بدانی چرا جوانی است و جاهلی.. و چرا «پیر شوی الهی» دعاست که در حقت می کنند، دعا..
باد می وزد.. و من در بهت و سکوت روی گردنه زندگیم نشسته ام.. و فکر می کنم چه شد که به اینجا رسیدم.. باد می وزد.. و خط الرأس مرا می خواند.. و قله هایی که سنگ چینشان در انتظار فتح من زیر بال باد زوزه می کشند..
من اما نشسته ام.. و نگاه می کنم.. هیچ خیال رفتن ندارم.. گردنه من همینجاست..
باید کمی فکر کنم..
پا نوشت: این بلاگفا پدر منو درآورده! آقاجان وبلاگ من با اکسپلورر کاملا قاطه، درستشم نتونستم بکنم.
جمعه چهارم بهمن 1387
آنچه فراموش شد(3)
چیزی که باعث نوشتن دو پست اخیر شد کنجکاویم نسبت به نحوه عکس العمل افراد جامعه نسبت به حوادث اخیر غزه بود. شور و غلیان احساسات ناگهانی در جمع کثیری از مردم مرا به این فکر انداخت که این عواطف انسان دوستانه که در مدت زمان کوتاهی می تواند نمودی چنان شدید در کوی و برزن پیدا کند در بقیه اوقات کجاست؟ آیا این امکان وجود دارد که وجدان بشری گاه در خواب و گاهی در بیداری به سر برد؟ و اگر بله، چه چیزی باعث این بیداری می شود؟
قرنی که گذشت قرن رسانه بود، پدیده ای که بر بسیاری از جنبه های زندگی مردم تاثیراتی عمیق گذاشت و آن را به نحوی برگشت ناپذیر تغییر داد.یکی از این تاثیرات، بوجود آمدن پدیده ای بود به نام همدلی جمعی که در گذشته به این شکل وجود نداشت، تا جایی که در جامعه شناسی نظریه ای هست که میزان همدلی در یک جامعه را در ارتباط مستقیم با گسترش رسانه ها در آن جامعه میداند.
هر اندازه رسانه های یک جامعه جهت دار تر عمل کنند همدلی افراد جامعه با دیگر ابنای بشر به موارد خاص تری که قبلا توسط اداره کنندگان رسانه تعیین شده محدود می گردد، تجربه های تاریخی این امر را به دفعات ثابت کرده و دو واقعه کشتار رواندا و جنگ بوسنی را نیز به همین دلیل تحلیل کردم.(این پست را هم که پیشترها نوشته بودم در ارتباط با قضیه است)
ولی این نتیجه گیری نا امید کننده است، آیا در حقیقت رسانه ها گرداننده احساسات و عواطف انسانها نسبت به یکدیگرند؟ آیا واکنش انسان نسبت به وقایع اطرافش در حد واکنش ساده یک کاغذ تورنسل نسبت به محیط اسیدی و بازی قابل پیش بینی است؟
به نظر من این موضوع در مورد عوام کاملا صدق می کند. اما منظورم از عوام چه کسانی هستند؟
امروزه هر انسانی در یک سری زمینه ها دارای اطلاعات و تخصص و در یکسری موارد فاقد اطلاعات هستند و با توجه به تخصصی شدن مشاغل، تعداد موارد دوم از موارد اول برای هر فرد بسیار بیشتر است، بنابراین من هر فرد را نسبت به زمینه ای غیر از زمینه تخصص خودش جزو عوام می دانم، مثلا یک دندانپزشک در زمینه کشاورزی یا یک مهندس شیمی در زمینه علوم IT کاملا در طبقه عوام قرار می گیرد.
و اما منظورم از مردم عامه ای که واکنششان نسبت به رسانه ها خطی و قابل پیش بینی است چه کسانی است؟
منظورم افرادی هستند که از دانش تاریخی و حتی جغرافیایی اندکی برخوردارند ولی با این حال در مورد مسائل اجتماعی موضع گیری ها و قضاوتهای بی شک و تردیدی از خود نشان میدهند، کسانی که روزنامه می خوانند، به اخبار روز گوش می دهند و به گمانشان اطلاعاتی که از این طریق به دست می آورند برای موضعگیری درست و بی تردید در برابر مسائل اجتماعی کافی است، آنها که حتی به اشاعه نظراتشان در مورد جامعه خود بسنده نکرده و راهکارهای واضح و یکسره ای برای حل معضلات مردم در اقصی نقاط جهان ارائه می دهند، افرادی که به خوبی به پیچیده شدن مسائل علمی و فنی و تخصصی در جهان امروزه واقفند اما همچنان توانایی هر فرد در اظهار نظر در مورد مسائل بغرنج اقتصادی و اجتماعی را امری مسلم و بدیهی می پندارند، کسانی که لزوما از ثروت یا سطح تحصیلات یا طبقه اجتماعی نیز بهره کمی ندارند اما با این حال کاملا در طبقه عوام نسبت به مسائل اجتماعی قرار می گیرند، آنها که هیجان زده شدن را با عواطف بشردوستانه اشتباه میگیرند، نفرت از گروهی را با عشق به گروهی دیگر یکی می دانند و همراستا شدن فکرشان در جهت خواسته رسانه ها را نیز با حرکت خودجوش و درونی وجدان بیدارشان، بی آنکه بخواهند بدانند این وجدان یا آن رسانه ها در آن هنگام که فجایعی بزرگتر بر همنوعشان می رفت کجا بودند.. و بی آنکه بدانند این نوع از بشر دوستی گاهی تنها آتش کینه را شعله ورتر می کند..و بی آنکه بدانند نوع دوستی حقیقی از درون افراد سرچشمه میگیرد و نه از های و هوی بیرون..
در عجبم از آنها که اگر کسی بدون اطلاع در مورد رشته تخصصی شان اظهار نظر کند او را به سخره می گیرند(که بیراه هم نیست) و خود در مورد آنچه که هیچ از آن نمی دانند چنان با اقتدار نظر می دهند که گویی حرف اول و آخر دنیاست. چگونه است که اگر کسی در مورد موسیقی یا فیزیک یا جانورشناسی بی اطلاع باشد سعیش بر این است که در بحثهای تخصصی مربوط به آن شرکت نکند اما در مباحث اجتماعی و اقتصادی همه به نوعی صاحب نظرند؟ استدلالها و تحلیلهای اجتماعی که عوام ارائه می دهند اغلب به همان اندازه به دور از واقعیت و فاقد ارزش است که اگر کسی مثلا بگوید نیروی جاذبه زمین رو به سمت بالاست، با این حال خطای دوم را کمتر کسی مرتکب میشود اما خطای اول نه تنها به وفور در میان مردم جوامع در حال توسعه دیده می شود بلکه حتی به منزله روشنفکری و حساس بودن افراد نسبت به حوادث پیرامونشان تلقی می گردد.
شاید بهتر باشد علوم انسانی و اجتماعی را در یک جامعه به اندازه علوم طبیعی به رسمیت بشناسیم که اگر بیش از آن مهم نباشد کمتر از آن نیست، چرا که ندانسته در این زمینه سخن گفتن و عمل کردن خطرات و عوارضی به مراتب سهمگین تر و پایدارتر برای نه تنها افراد آن جامعه بلکه برای نوع بشر به همراه می آورد..
که امروزه روز فکری اگر در سر بپرورانیم، سخنی اگر بر زبان برانیم، و عملی اگر به انجام برسانیم که فقط به خودمان مربوط نباشد کمتر از هر عصر دیگری در تاریخ، زمان میبرد تا اثرات آن به کل نوع بشر برسد..
