تبليغاتX
پنجره

چهارشنبه دوم دی 1388

ترس و لرز

 

بچه گربه ما مرد.

روز آخر افتاده بود روی ایوان، زیر سایه خاکستری دیوار، روی زمین سرد خس خس می کرد، هر از گاهی دست و پا می زد، من از پشت پنجره نگاه کردم، گریه کردم..

مادر گفت زیر آفتاب ببریدش که بهتر شود، بچه هم که بودیم هر وقت جوجه هامان مریض می شدند همین را می گفت، و جوجه های ما همیشه می مردند..

می دانی مادر؟ آفتاب مریض ها را خوب نمی کند، فقط درد وجدان را می برد کمی دورتر..

من گریه کردم، و توی گریه به تمام غصه های دنیا فکر کردم، به پدر که آن روزها روی تخت بیمارستان کتاب می خواند، به دنیا که پوچ است این همه، و به گمانم اصلا به بچه گربه فکر نکردم..

به حیاط هم نرفتم که ببینمش، فقط از پشت پنجره.. انگار دلم می خواست صبح زود از خانه رفته باشم بیرون و بر که گشتم بشنوم که مرده، انگار دلم می خواست اینطوری تمام شود، وقتی که من دور از خانه بودم..

و شاید اگر با تو حرف نزده بودم بعد از تمام گریه ها از خانه میزدم بیرون، شبیه پایان مراسم ختم، که زنده ها در میروند از خاکستر سرد مرده و بر می گردند سر خانه و زندگی شان.. با این تفاوت که مرده هنوز نفس می کشید.. و این انگار مرا آزار می داد..

راحت ترم بگویم آنکه مرد بچه گربه ما نبود، فقط در حیاط خانه ما زندگی میکرد، و من بارها به شیطنت هایش خندیده بودم..

ولی آنکه مرد بچه گربه ما بود، چون در حیاط خانه ما زندگی میکرد، و من بارها به شیطنت هایش خندیده بودم..

کاش به جای گریه کردن از اول با تو حرف زده بودم، کاش دامپزشک نمی گفت اگر زودتر آورده بودیدش زنده می ماند، کاش من شجاع تر از این که هستم بودم، کاش تصویر یک بچه گربه نیمه جان روی سنگ های سرد ایوان رهایم کند.. شاید هم بهتر باشد رها نکند..

برای آنها که دوستشان دارم گمانم تا به حال فقط گریه کرده ام...

برای مهدی گریه هم نمی توانم بکنم..

.

.

نوشتن این حرفها چقدر سخت بود..

 .

 .

راستی! گفته بودم کنارت که هستم از خودم شجاع تر می شوم؟..

 

نوشته شده توسط ندا در 12:11 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم آذر 1388

سلام رفقا

 

اینجا خانه من است..

اینجا اولین خانه من است.. که مال خود خودم باشد یعنی..

نه دیوار نه در نه سقف..

پنجره..

فقط پنجره..

.

.

.

به خانه بر میگردم..

 

 

نوشته شده توسط ندا در 23:44 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388

توبه

 

براي تو مي نويسم.. وقتي كه درد كشيدي.. گريه كردي.. آرام گرفتي.. آرام گرفتي؟

گم شده اي.. پيدا نمي شوي.. اسمت چه بود؟.. واژه كو كه صورتت را نقاشي كنم؟ پيشترها چه شكلي بودي؟.. كسي خاطرش هست؟.. كجايند اين واژه هاي بي همه چيز كه هر چه مي گردم پيداشان نمي كنم؟ مثل من بي همه چيز كه هر چه صدايم كردي نبودم.. راستي كجا بودم؟.. كجا بودم كه صدايت را نشنيدم؟.. يادم نيست.. يادت هست؟.. توي باغ آرزوهاي چروكيده.. در بهت باراني كه هيچ وقت نباريد.. باد داغي كه فقط خاك مي پاشيد..

نه.. سرم گرم چيز ديگري نبود.. راستش را فقط براي تو مي گويم.. ترسيده بودم.. مثل خود خود سگ.. من و واژه هايم خزيده بوديم توي يك گوري كه نمي دانم كجاست.. كه دست هيچ كس بهمان نرسد.. كه آرام بگيريم شايد.. آدم مگر چقدر توان دارد؟.. تو مگر چقدر توان داشتي؟.. تو.. مگر.. چقدر توان داشتي؟

تو.. تو .. تو..

خوب مي شوي.. تو خوب مي شوي.. منم كه ديگر خوب نمي شوم.. كه هيچ وقت خوب نمي شوم.. كه وقتي بميرم هم.. كه هميشه زخمي..

.

.

 بگذار چيزي از من باقي بماند..


پانوشت۱: تاريخ چقدر سخت ساخته مي شود. چقدر درد دارد. اينها را نمي دانستم.

پانوشت۲: حالا هنوز خیلی مانده به وقت خندیدن ما.. خیلی زیاد مانده.. صبور باش رفیق..

پانوشت۳: من خوبم.

 

 

 

نوشته شده توسط ندا در 9:40 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام خرداد 1388

مرثیه ای برای شهر..

 

 

امشب.. فقط امشب را گریه نمی کنم..

امشب.. فقط امشب را نفس بکش.. نفس بکش شهر من..

مردها که از شهر بروند سگهای هار مردم را می درند..

شهرم از مردها خالی نشده.. نامردها پس چرا عربده کشیدند؟..

ترسیدم برادر.. از همه شان ترسیدم.. ترس را توی چشم همه هم دیدم..

خیابان خونی شده.. راه دیگری باز خواهم کرد..   

 

 

نوشته شده توسط ندا در 23:33 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم خرداد 1388

پرواز را به خاطر بسپار..

 

 

اژدها داشته ای توی قلبت؟ که از درون بخراشدت؟..

برادر.. دلم درد می کند بدجور.. درد می کند بدجور..

 عجله کردیم شاید.. می شود یک عمر خرابی را یک شبه ساخت؟.. نمی شود..

مهارش می کنم هم خشم را هم نفرت را.. توی دنیا به اندازه کافی از هر دوی اینها هست..

.

.

.

مرد مهربان

خاطرت سبز

خاطره ات سبز

ممنون ازین اندک روزهای پر امیدی که به من بخشیدی.. 

 

 

نوشته شده توسط ندا در 7:59 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388

 

یک روز ابری گرفته، بدون قطره ای باران، مثل ذهن من.. ازین روزها که آدم هیچ وقت نمی فهمد برای چه می آیند..

می دانی؟ یک روز حکایت ما را یکجایی می نویسند.. شاید یک فصل از یک کتاب، هزار سال دیگر، مثلا فصلی کنار فصل انسان ناندرتال، اسم ما را هم می گذارند مثلا انسان بی کس و کار، انسان بی صاحب، دربدر، چه میدانم.. اسم زیاد داریم آخر ..

 

 

نوشته شده توسط ندا در 12:41 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388

کجاست خانه باد؟


به یک نقطه فکر می کنم، یک نقطه که در انتهای چیزی می آید و تمام... برگه ها بالا.. در باد رقصیده ای هیچ؟ زیر نور ماه خوانده ای که دیوانه ام دیوانه ام؟.. امان بده.. نقطه ای هست که چیزی از پسش پیدا نیست..

ای روز.. به کجا؟..بر باد؟.. باد منم، نمی دانی؟.. منم که می رقصم میان همهمه برگ ها.. تن می کشم به روی ریگ لخت بیابان.. چادر سیاه مادر را تاب می دهم روی بند سست رخت.. با حسرت پاره می کنم نخ بادبادک های رنگی را.. هو هو صدا می کنم میان خلوت کوه های دور دست.. شب پیله می کنم به آواز چوپان گله های دور.. می وزم لای موهات که لبهات با لبخندی از لذت بچسبد به هم.. منم که می دانم و نمی گویم.. می مانم و می میرم.. نمی مانم و آواره می شوم.. می روم و نمی رسم...


این نوشته ناتمام ماند.. چون سیل کارهای دیگری که تمامشان نکردم.. هیچ گاه..

این راه را که برود تا انتها؟.. نفس های مانده را که بکشد؟..

رد واژه ها گم شد.. سخت نگیر، من خوابم.. پایان خوش بماند برای قصه ها..



نوشته شده توسط ندا در 22:54 |  لینک ثابت   • 

شنبه هشتم فروردین 1388

بد می شویم


اولین تصمیم کبری خانم در سال جدید:

می خواهم یک آدم بد بدرد بخور باشم تا یک آدم خوب بدرد نخور.





نوشته شده توسط ندا در 22:10 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم اسفند 1387

هزار سال تنهایی

امسال اگر بگذرد هزار سال زندگی خواهم کرد..

امسال اگر بگذرد..



نوشته شده توسط ندا در 22:28 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم اسفند 1387


1)این روزها روی دور تند، زندگی می کنم.. فواید عجیبی دارد، از جمله شان این که نمی فهمی چه دارد بر سرت می رود.

2)حالم شبیه «سقوط آزاد» است، سقوط بهای آزادی.. منصفانه است.. منصفانه است؟

3)مرده شور تمام واژه هایی که وقت لزوم به خاطر نمی رسند را ببرد.

 

کلمات مرتبط: سرگیجه، اخلاق، شصت عدد تمرین حل نشده


نوشته شده توسط ندا در 22:0 |  لینک ثابت   •